X
تبلیغات
رایتل
نیلوفر سپید
نیلوفر سپید
**اگر به هر نحوی قصد استفاده از نوشته های من رو دارین،لطفا اول به من اطلاع بدین.™ NEELOOFAR**
شنبه 16 مهر‌ماه سال 1384
مرا ببخش...

نارا مرا ببخش! من با تو قصه درد می گفتم...من با تو می شکستم، و تو نارا...شکستنی نبودی!

از آن روزهای آشنا..از آن شبهای ستاره...از آن لحظه ها برایت خواهم گفت...که هر سپیده، دخترکی با پیراهن حریر، پنجره های قصر نقره ای را می گشود.از رویاهای برفی، از آرزوهای ناچیده...

نارا مرا ببخش! رهایت نکردم هرگز، که ماندنت قانون بود. تو باید می ماندی نارا،دخترک آشنای قصه،همان است که روزی تمام دنیایش پوشیدن پیراهنی بود از جنس حریر،و به رنگ مهتاب.و اگر تو نمی ماندی، او هم نبود نارا!

آن روزها پچ پچ می شنیدیم.می گفتند تو نیستی.که دخترک خیالبافی میکند.که زمین می چرخد و ما در سکون نفسهای عمیق می کشیم...

اما بریدند نارا!و تو ،ماندی! مرا ببخش...خانه نشین شدی، می دانم.ولی رویاها نارا...آنها را تنها من داشتم و تو...تو را تنها من می شناختم و تو.تعبییر خوابهای پاییزی من، اثبات حضور تو بود.کوله بار آرزوهایم هنوز بر دوشم سنگینی می کند.آنقدر که بی تو نمی توانم،نمی خواهم نارا،که آروزی دگر بر دوش بکشم.

مرا ببخش نارا.و بمان.در همان رویای دور، و پنجره های قصر نقره ای را تو بگشا...اینبار...دگر بار...باز هم!این ها خواب نیستند نارا، تعبییر نمی شوند.اینها رویاهای بیدارند.اینها سایه به سایه حقیقت اند.من تا به کجا رفته ام؟

دلم ستاره می خواهد، بیشمار، تا شماره کنم.عروسک بی صدایم را در آغوش می فشارم.و تو را می بویم.تو را نفس می کشم.و تو هزاران بار تکرار می شوی باز،در خلوت ذهن خاموش من.

نارای من.بخواب.آرام و معصوم،میان این عروسکهای محکوم به لبخند،با تیله هایی به جای چشم،و نگاه هایی خیره به ناکجا. بخواب...در این سردترین آغوش خالی از تو،‌ و لالایی های زیرلب.

تو را می خوانم باز،از پس این غریبگی های نامانوس.تو را که آشناترینی.و بر من جاری می شوی، چون زلال آب،‌بر گلبرگ نیـلـوفر...
بمان نارا!




+ نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 06:07 ق.ظ