X
تبلیغات
رایتل
نیلوفر سپید
نیلوفر سپید
**اگر به هر نحوی قصد استفاده از نوشته های من رو دارین،لطفا اول به من اطلاع بدین.™ NEELOOFAR**
چهارشنبه 4 دی‌ماه سال 1387
برگرد

برگرد نارا...برگرد از این راهِ بی حصار...خورشیدکِ ما آنقدرها هم مهربان نبود!

خاطرم هست هنوز نفسهای واپسین آن فروردین را ! تقویمِ دلگرفته ی ما هنوز بر بهمن رجعت...بر خردادِ‌ دیدار خیره مانده...و مردادِ عشق تا مردادِ گسستن را دوره می کند .این تقویم ِفراموش هم اما مثل چشمهای تو، هرگز حادثه ی گسستن را باور نکرد.هرگز از فصل های سردِ غریبگی...از روزهای کشدارِ‌ انتظار...و از آبانِ تاریکِ گریستن گذر نکرد.تو تمامِ آن لحظه ها در خواب بودی نارا!

چشمهایت را خواب برده بود به پرستشگاهِ آرامش یک حضور...خواب هایت را باد برده بود تا بام ِ بلند همان آسمان...تا دلِ همان گندمزار...همانجا که فرشته ای، پرواز را به بالهای تشنه ی تو آموخت...و دست در دست با دستان کوچکت بر چهار خوشه ی گندم رقصید. خاطرم هست هنوز، که تو چه سرخوش و بیقرار می خواندی "بینِ ما چیزی هست،مثل یک حسِ قشنگ، بین پروانه و شمع"...

برگرد نارا...تو نمی دانستی که فرشته ها چه ساده "آدم" می شوند! تو نمی دانستی که آدمها چه نابه هنگام کوچ می کنند به سیاه...از سرزمین سپید محض...و رهایت می کنند در اوج، مابینِ لحظه ی پرواز و سقوط! تو نمی دانستی که از آدم ها تنها مترسکی می ماند...در وسعت گندمزاری نیم سوخته.

نارا...این چهار خوشه ی گندم را از دستانِ خسته ی من بگیر.چشمهای یخ زده ی این مترسک دیگر نه از پرواز می گویند و نه از رقص در گندمزار. امروز دیگر تو به شعرهای من شک می کنی و من نفس هایم را بر ضریح این بیت های بارانی گره می کنم....وای بر من نارا...وای بر تو...که نفس باشد و شعر بمیرد...وای بر ما که بر دریا بباریم و بخشکیم بر خاک. چشم های خسته ی من ثانیه های خاموشی تو را آه می کشند. دلگیرم از خورشید نارا...خاموش کن این شعله ی همیشه سرخ را.

برگرد...دست هایت را به که می سپاری؟...نه نارا...او دیگر تو را نمی شناسد...مگر در این دستهای کوچک چند سینه سرخ را میتوان سیراب کرد؟ احساس که در مشت های کوچک تو نمی ماند.باور نمی کنی...می خندی...و گونه های لطیفت دوباره سرخ می شوند، مثل گیلاس های اردیبهشت. می گویی هنوز مشت هایت را که باز کنی پر از یاس و شکوفه های سیب است؟که هنوز کفشدوزک ها بر پیراهن بهاری ات نگین های سرخ می شوند؟ که "بین ما چیزی بود، مثل یک حس قشنگ، بین پروانه و شمع"؟

شمع نارا،خاموش تر از سکوت خاطره هاست...پروانه ها سرگردانند و وسعت هیچ کاغذی یارای در بر گرفتن این غم نوشت ها را ندارد.برگرد نارا...در فصل خاموشی شمع ها، پروانه ها هم می میرند...باورم کن...یاسها خشکیده اند نارا...ببین این همان درخت سیب است، اما...

یک آرزوی کال از پنجره ی ذهن تو می گذرد...و باد این آخرین شکوفه ی سیب را هم می چیند

و عاقبت، تو باور می کنی نارا...باور می کنی که دیگر "همیشه ماندن" رمز عبور از جنگلهای غریبه ی وحشت نیست...و دست هایی که روزی تکیه گاهِ لِی لِی کردن های کودکانه ات بودند، امروز شکستنی اند و ناصبور.

باور می کنی...و چیزی شبیه هراس بر ایوان شانه هایت می نشیند. یک قدم به عقب می آیی.کسی که روبروی توست، دیگر غریبه است...این نسیم سرد از همین نگاهِ نا آشنا بر گیسوان همیشه رهای تو می وزد...بیدار می شوی شاید...می دوی..از این غریبه...تا من...و اشکهایت را باد می برد تا پشت پرچین همان تابستانِ دور.تا انتهای ناتمام جاده های گلپوش...گفته بودم نارا...گفته بودم...باور می کنی...شب می شود...من می شکنم باز...و برای هزارمین بار،هزار پاره می شوم.

احساسِ من در این سرزمین به ییلاق رفته است...برگرد نارا...بگذار این آخرین اشکهای انتظار را پای همین آبنوسِ خیال بباریم.بگذار تمام هر آنچه مان بخشید و رویاند، و هر آنچه مان سترد و سوزاند را، تا همیشه در دستهای این خاکِ خانگی رها کنیم...کنار عزیزترین روزِ آشنا از همین پاییزِ تنهایی...

ما امروز، خسته و خیس از باران تشنگی، کنار چند حرفی های آن اسم می نویسیم: "رفتنی"...من می مانم و تو، میانِ چهار خوشه ی گندم...ما می مانیم و این خانه ی متروک...و تداومِ قداستِ احساسی که هرگز، دوباره ای نخواهد داشت. این نارا،تجربه ی یک جرعه روز بود در عمق شب. اما سهم من از تو بیشتر از تمام این فصل هاست.سهم ما از شعر،بیش از این سکوت های مکتوب است...بیشتر از تمامِ آن درددل های کبود که نوشتیم و ناخوانده خشکیدند...خورشیدکِ ما آنقدرها هم مهربان نبود.

نارا...برگرد از بیراهه ی این غصه های قصه وار...از این "یکی بود" ها و "یکی نبود" های کهنه،که انگار از همان لحظه ی آغازینِ قصه، یکی به بودن محکوم است و آن دیگری به نبودن مجاز...برگرد از این کلاغهای همیشه سرگردان، که هیچ کجای قصه شان خانه ای نیست برای رسیدن...برگرد نارا...من تمام پاییز را بر بی خانمانیِ این کلاغها گریسته ام.

برگرد نارا...بیدار شو تا نفس بگیرم از غوغای کودکانه ات. دیگر جز حضورِ تو، چیزی در این تاریکیِ ناگزیر نخواهم یافت...خسته ام از انتظار های یلدایی.پروانه ها هم پر کشیدند از پشت این روزمرگی های سنگی..بیدار شو...سبُک قدمهای تو هنوز در هوای لِی لِی و شماره کردن خانه های گچی می دوند...خانه های خالی...فروردین...مرداد...بهمن...خرداد...آذر...و تو، باز هم بر این تقویمِ از پیش خط خورده سرمشق می نویسی...سبز...صورتی...نارنجی!

تو هنوز هم نفس می کشی نارا...هنوز حجم کوچک دستانت پر از باران است، برای تشنگی سینه سرخ ها.و من همیشه پیش مهربانی تو کوچک می شوم،مثل دستای تو کنار دستهای من. مثل قدمهایت بر ساحل نقش آفرینِ خاطره...

تو همیشه مهربان بودی نارا.حتی وقتی محبوس سردرگمی های من بر این اتاقک خاکِ گرفته دیوار نویسی می کردی...حتی وقتی از پشت شیشه های یخ زده ی انتظار، نگاه بهارت ات نثار سنگ فرشهای برف گرفته می شد. حتی وقتی آن خودی ترین غریبه...همان که همزادِ ازلی اش می خواندیم، لطافت دستانت را پس زد...بر لبخند‍‍ زلالت خط کشید... و تو را بیرحمانه شکست...تو مهربان بودی نارا...و نمی دانستی که بهترینِ ما، اینگونه مرگبار، به ما بد خواهد کرد...و من چه سخت باور کردم، که این روزگارِ ناگوار، یادگارِ حضورِ‌ نیمه تمامِ اوست.

گناهِ تو چه بود نارا، جز سادگی های کودکانه...جز رویا بافی های شیرین...جز ریشه دواندن در این خاکِ خلوت...جز ماندن...به کدام گناهِ ناکرده شکستی؟ گوشواره های مهتابی ات را در سیاهچالِ کدام خاطره گم کردی؟

من با تو، از گریه های مدام، از دلهره های تیره گذر خواهم کرد...من می مانم...و تو نیز...با چهار خوشه ی گندم در دست...تا باور کنند که ماندن، ‌افسانه نیست.تا بدانند که نارای من، هنوز هم نفس می کشد...

بیدار شو نارا...نارای معصومِ من! تو نفس می کشی هنوز...برگرد...هیچ کس، تو را از من نخواهد گرفت...تو نفس می کشی...قلبِ کوچکت هنوز هم می تپد...نارا صدایم کن...بیدار شو...در من جان بگیر...با من بمان!

نارا...نارا جان، مرا می شنوی؟

تو نفس می کشی...نارای من نفس می کشد هنوز...

نفس می کشد هنوز...

نفس می کشد...

نفس می...

...

...

...نارا؟؟

                  

+ نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 07:24 ق.ظ