X
تبلیغات
رایتل
نیلوفر سپید
نیلوفر سپید
**اگر به هر نحوی قصد استفاده از نوشته های من رو دارین،لطفا اول به من اطلاع بدین.™ NEELOOFAR**
چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1383
کاش

کاش بودی نارا.کاش شراره میزدی.کاش وجود می شدی...

چند روزی است نارا،که دستهایم عطر بهار نارنج می دهند.دیوارها ایستاده نگاهم میکنند.حال غریبی است نارا...حس میکنم در راهی!

دیگر بریده ام نارا.خسته ام.خسته از این آدم نماهی که یکشبه شعور را معامله می کنند.از این ها که به شرف ناداشته شان قسم می خورند.نارا خسته ام.پیشانیم سیاه شده.بر اندیشه ام پرده می کشند.چشمها در مشرق من غروب می کنند نارا، غمگین نمی شوی؟

گنجشکها برایم دانه سیب می آورند.کودکی پابرهنه می دود.به تو اما، نمی رسد نارا...به تو شعر هم نمی رسد.هیچکس به تو نخواهد رسید نارا.هیچ کس.قصه این رسیدن نارا،مثل یک نگاه است. نگاه به عقب.به بود.به تمام.به بازنگشتنی های خاک خورده...

بگذار بگویم نارا،که من هر صبح،به حرمت حضور خاطره ات شفاف می شوم،در مه آلودِ این ماهِ تمام...و گاه ناتمام.بگذار بگریم نارا،بر این همه برگ،از این همه درد،دراز روزگاری نیست که اشکهایم بهایی ندارند.


کاش بودی نارا...کاش وداعم را با پیله وجود به تماشا می آمدی...کاش بودی نارا...

حس میکنم در راهی!

 



+ نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 02:55 ب.ظ