X
تبلیغات
رایتل
نیلوفر سپید
نیلوفر سپید
**اگر به هر نحوی قصد استفاده از نوشته های من رو دارین،لطفا اول به من اطلاع بدین.™ NEELOOFAR**
شنبه 25 مهر‌ماه سال 1383
انتظار

 

خالی شده ام نارا. خالی از تو. از درون می پوکم...باکی نیست!

دیر کرده ای نارا..قرارمان این نبود...قرار نبود پنجره زیر نگاه انتظارم خرد شود...قرار نبود این دیوارها به دلواپسی من بخندند...
آه..نارا...نارا...اینجا صدای آینه می آید...صدای برگ...دخترک آواز می خواند نارا....می شنوی؟

رویاهایم خراش برداشته اند...تصویری نمانده...اینجا کجاست نارا؟ قطار ایستگاه ما را رد کرد و ما خواب ماندیم...دریغ!

به خدا آتش می گیرم اگر باران ببارد باز...آب را می خواهم چکار؟ تا اشک هست باران به چه کار می آید؟...این بود نارا؟ این بود آنهمه دایره کشیدن؟ حالا دیگر راهی نیست...دایره بسته است...باید چرخید..

بگذار گوش کنم ...دخترک آواز می خواند هنوز...بوی چوب سوخته می آید...گرمم می شود...فقیر می شوم...فقیر از غریزه...و به قعرترین آسمانِ زمین اوج می گیرم نارا...

قرارمان این نبود...یاسها چه گناهی داشتند؟ نفس نارا....نفس را باید زنجیر کرد...والا می رود...همه می روند.هیچ می ماند و من. هیچ هم می رود نارا...قرارمان این نبود...

اینجا آفتاب هم از من رو می گیرد ...اینجا من نامحرم می شوم...اینجا بابا آب نمی دهد....پری توپ را با پا نمی زند...پری ها همه خوابند نارا...من و تو مانده ایم هنوز...من بی تو و تو با تو...

دیر کرده ای نارا...خیلی دیر...آنقدر که حتی اگر بیایی باید بازگردی...مگر نمی بینی؟ آسمان هم می خواهد خاک را ببوسد...بوسه های خاکی آسمانی می شوند نارا..ما را چه می شود؟

دیگر دایره نمی کشیم...مرکز را گم می کنیم ...فایده اش چیست؟ 

 نارا...بگذار ببویم...بوی یاس می آید...می آید اما نمی ماند...قرارمان این نبود نارا...دیر کرده ای...
                                                      

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 06:55 ق.ظ