X
تبلیغات
رایتل
نیلوفر سپید
نیلوفر سپید
**اگر به هر نحوی قصد استفاده از نوشته های من رو دارین،لطفا اول به من اطلاع بدین.™ NEELOOFAR**
شنبه 25 مهر‌ماه سال 1383
سیب

سلام نارا!

دارم پوست می اندازم نارا،زیر این درخت سیب.سیبها لک شده اند.سیبهای سبز.سیبهای سرخ.سیبهای زرد...

چه نزدیک بودی! سیبها را می شد چید.قفس را می شد شکست.چه ساده بودی نارا .یادت می آید؟نارا.پنجره نگاه را میان دیوار طوسی یادت می آید؟ بندهای رخت را.بام غریبه ها را، که همیشه کوتاهتر بود.

با من مگو از جاده که من همه هراس می شوم..با من مگو از خانه که ماندن مکروه است...پس چه بگوییم؟چه بگوییم نارا؟ چه بخوانیم که امشب چشمهامان با خواب گره بخورند؟ کدام دلخوشی مال تو بود؟ کدام مال من؟

نارا...نارای آشنا...غریبه می شوی؟ نه...غریب می شوی ولی غریبه نه...اشکهایت را نگهدار برای روز مرگ کودکی.غریب شدن که اشک نمی خواهد!بهار زود بود...پاییز دیر شد...هرگز ساعتهامان راستگو نبودند،هنوز نمی دانیم مابین بهار و پاییز چه می گذشت.دفترهامان نارا...دفترهامان را چه شد؟ آنقدر کاغذها سیاه بودند که نفهمیدیم با کلاغها کجا رفتند.

نارا...نارا من را چه میشود؟ دور می شوم نارا.مگذار دستهایم رها شوند.حیف است...درخت سیب را می گویم.دیگر شکوفه نمی کند.شکایتی نیست نارا.زمانه زور می گوید.همانجا بنشین. اینجا کسی برایت جا نگرفته.بنشین...همانجا...مگرنه ایستاده باید به تماشا بروی...بام غریبه ها هنوز کوتاهتر است نارا.آدمهاشان حسودی می کنند به کلاغهای بام ما.بچه هایشان سنگ می زنند به شیشه های سربی...

گریه نکن نارا. می گویند این خطها به هم نمی رسند...زمانه که اما مثل من و تو هندسه نمی داند ! از روی خط کشی ها برو. عکسها را کجا می بری؟ کجا می روی؟ من چرا نیستم؟ چرا نبودم؟ چرا نگاه ها مقدس می شوند نارا؟ چرا این آغوشها پر از اشک می شوند؟ چرا فریاد می زدم؟ می دانی؟

قصه باقیست...نمی دانم کدام فصل را خوانده ایم.من نمیدانم...شاید کسی بداند!مگر نه اینکه سیبهای زرد شیرین ترند؟ سیبها نارا...سیبها را دریاب...سهم من را نگه دار..من سبزش را میخواهم...کال و گس نه ...سبز...


در می زنند!میترسی! میترسی گرگ قصه مرا ببرد.دستهایش را که نشان نداده هنوز.در را باز نمیکنم...نه اینکه از گرگ بترسم،حوصله مهمان ندارم .تو کلید این در را یافته بودی که بی خبر آمدی..مگر نه این در دراز روزگاری است که قفل بوده نارا...


نارا...صدایم می زند...سکوت را می گویم...دلش برایم تنگ است...اختیارش می کنم!


 

+ نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 01:30 ق.ظ