نارا...دیگر نه من اشکهای بی قافیه تو را می سرایم، و نه چشمهای تو هراس ِ لحظه های فاصله را آیینه می شوند. ما در بن بست ترین گذرگاهِ نفس، هم پرواز هزار پروانه بال می گیریم، تا دلتنگی های ناتمام را به آخرین بیتِ صدا هجرت کنیم .
پاییز به پایان است نارا...با من بگو، که این دخترکِ زاده بهار، به رسم کدامین عادتِ ناآغاز، اینچنین بیقرار پاییز است؟ این دل نوشته های آسیمه، این یادمانه های مکرر، حلول کدامین مهتابِ خفته به ابر را بهانه می گیرند؟ با من بگو نارا، این خسته قدمهای اکنون، شولای بلند سکوت را تا سایه سار ِ کدام سپیدار ِ فردا بر دوش می کشند؟
هیچ نمی گویی نارا...هیچ نخواهی گفت...آرزوهای پاییزیمان را به آوَند آبی ِ خیال می سپاری و سیب می چینی از ستاکِ خاطراتِ در خاک. پرنیانِ پیراهن ِ تو پر از عطر سیب است و من هنوز هبوط حوای شعر را به این سکوتِ بی سرزمین باور نمی کنم. تو به تکرار ِآغوش ِمن کوچ می کنی نارا... و من از زوالِ ترانه های جاری به این برگ ریز ِ آتش فام می گریزم... تو به اندوه خاکستریمان می خندی و من،با دستهایی پر از تو، از خالی ِ این گم کرده های نابود عبور می کنم.
نارای من...تو از کابوس سالهای بی فصل و بی همفسر چه می دانی؟ من از پاییز ِ شعرآسای خاطره دل نخواهم برید...از این شادگونه های غمگین سفر نخواهم کرد...بگذار دلخوش همین ردپای مردد و محو، تا ختم این جاده بی پایانِ آشنا سفر کنم. بگذار از رنگینه های رویا سرریز باشم و در خواب بمانم تا آخرین صبح ِ همیشه. بگذار بیتابِ نگاه روشنی باشم که تاب ِ مرور دیروز را به تاریکی چشمهای بسته بخشید.
نارای من...درآستانه شتابِ این سکون ِ سرد، پاییزی ترین آواز ِ احساس را هم نوای من باش...من از پس این برگبار بی عبور، از آوای ابرهای کهنه، می شنوم، که تا زمستانِ انتظار، تنها یک برگ باقیست.
پاییز به پایان است نارا..
.

نگاهم کن از پس تصویر مردد سقوط، در این کهنه آیینه بی قاب.نگاهم کن از پشت این پنجره های ترک خورده نیمه باز.
نارای من،نگاه کن.به این واژه های ناصبور، که در بند بند شعر من فریاد میشوند. به نباید های مسمومی که از دیواره ذهن بی حصارِ من بالا میروند، به پروانه های خفته در پیله های خاطره، به نبودِ عطرآگینِ حضورت، در حریم حباب نازک احساس.
باز یاسهای سپید جوانه می دوانند درشاهرگ خاکِ گرم ِاین دیار آشنا. باز من ازعطر یاسهای سپید می گویم و حکایت این یاسها ناگفته مانده است هنوز. راز سر به مُهر این همه یاس،هر صبحدم،پشت دیوارِ نگاهِ تو تکرار می شود نارا
هنوز هم از میان تار و پود تردید و سکوت،ترانه غمگین نگاهت،شوق سرودنِ کودکانه های باران خورده ام می دهد.هنوز هم در غبار آلودِ سایه های سیاه،این خورشید خاموش،مرا خط به خط می خواند و من هنوز هم حیرت می کنم از زلالِ این آب...از این نایاب ترینِ ناممکن...
نگاهم کن نارا.من غریبه ام با این دیوارهای موازی..با اُفول شعرهای ناگهان، در سراشیبِ روزمرگی های تاریک.نارا مرا دریاب...بیدار کن مرا از تلواسه این آشفته خوابِ غریب...
نارا...من مرثیه نبض واژه های مُرده را از بر کرده ام...من سنگینی هوای مسموم این سکوت را نفس کشیده ام...نگاهم کن نارا،من بغض تمام عاشقانه های سیلی خوردهً تو را گریسته ام. دنباله بادبادک سکوتِ ما اینبار، تا رنگارنگِ برگهای پاییزی اوج می گیرد و باز هم ناگفته ماند،حکایت این یاسهای سپید...
نگاهم کن نارا!

در خلوتی پنهان سر باید داد،این آشناترین ترانه را نارا،در این ترانه باران سبز،و دریاوار، دل باید سپرد،به زلال یک حضور،در سکوت این فراموش ترین مرداب خیال.
نارای من.نارای ما!نارای ناسروده های ناگفتنی،نارای لحظه های نگاه و نفس،نارای اشکهای پنهانی،نارای همیشگی های آشنا،چه ستاره وار لبخند می زنی به یگانه ماهِ این آسمان غریب.
این همه شعر، این همه سیب، این همه آفتاب را در کوله باری پنهانی اسیر باید کرد.در این بازی نابرابر،روییدن،قانون شکنی است،برای آفتابی شدن اما،باید رویید،و این را،عدالت می خوانند شاید.
نارای من،در میان نگاه های گنگ این نامحرم ترین ذهن های خاکی،نقاب سیاه باید کشید،بر روشنی این آفتاب،بر اضطراب معصوم چشمهای تو،و بر سرخی گونه های عشق.
بغض هایم را کاش،فرصت گریستن بود.تا می باریدند،بر هست های پوچ،بر نیست های هیچ.در این هیاهوی گوش آزار،گویی تنها زمزمه محزون ماست که محاکمه می شود.این همه اشک برای کیست نارا؟برای من؟اشکهای من نارا،باغچه مان را سیراب می کنند،هر غروب.تو اما،بغض هایت را به گردن بیاویز،تا ببینند...تا نگویند که گریستن نمی دانست.
در خلوتی پنهان سر باید داد،این آشناترین ترانه را نارا...از این همه نور،از این همه شور،از این هوای پاک،نمیتوان گذشت.
و من، بی باران ترین ابرک این آسمان کوچک را نارا،به تمامِ خاک آن زمین،نخواهم فروخت.کوتاهترین رویای این لحظه را،به هزار هزار بیداریِ نخواهم داد.سردترین روزهای این خانه را،با شرقی ترین آفتابِ این دنیای غریبه،گرم نخواهم کرد.دنیای ما نارا،از جنس آسمان است،و همرنگ همان سرخترین سیب،که بر کهنه درخت باغ رویا،انتظار می کشد.
قدری قرار باید،نارای بیقرار من!پرده ها که برافتند،شادمانه،در خلوتی پنهان اما،سر خواهیم داد،این آشناترین ترانه را...

